پيام
+
نمي دانم چه مي خواهم خدايا ، به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان مي گريزم ، به کنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم که با من، به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم که تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلي خوشبو شکفتند

2-عشق به معشوق
91/5/8
پارسيان شيرين سخن
ولي آن دم که در خلوت نشستند ، مرا ديوانه اي بدنام گفتند
دل من اي دل ديوانه من ، که مي سوزي از اين بيگانگي ها
مکن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس کن اين ديوانگي ها